شما بگيد مجيد با ادبه؟

مجید: سلام

مجید:  محمد جان خسته نباشی

مجید:  آهای

من: سلام مجيد خودتي؟ الهي بميري کجا بودي اين ده روز؟

مجید: رفته بودم هند گردی. پونا چه خبر بود؟

من: خبري نبود. سعيد داره ميره ايران.

مجید:  کی؟ ای بابا. پس من برم امروز ببینمش.

من: براي چي اي بابا؟

من: جات خالي چون سعيد مي خواست بره کلي مهمون بازي کرديم کيک و زبون ماکاراني برنج مرغ نوشابه خانواده مانگوز. خيلي جات خالي بود. عکساش هست بعدا نشونت می دم.

مجید:  جهان گفته بود. خیلی نامردید. خیلی بی معرفتید.

مجید: من امشب میرم خونشون تلپ میشم. تا حقمو نگیرم بیرون نمیام.

من: امشب اينجان تو هم دعوت نداري اخه خسته اي. منم غذام امشب خوب نيست

مجید: من نیام؟ هان من نیام؟

من: نه تو اخه خسته اي. بايد استراحت کني. کلي توي راه بودي. يک روز کامل توي قطارمگه اسونه. تو استراحت کن. به خاطر تو عکس میگیریم زیاد بعدا نشونت میدم.

مجید: من نیام؟ هان من نیام؟ (گریه) (خیلی گریه) (خیلی زیاد گریه)

من: استراحت کن يک شب ديگه دعوتت ميکنيم. ماهي هام کمه. باشه يک شب ديگه.

مجید: باشه کم باشه به سعید نمیدیم. اون که داره میره. ماهی میخواد چیکار کنه بخوره. هم براش مهمونی بگیرید هم  ماهی بخوره. خیلی رو داره به خدا.

من: نه اصلا مهموني به خاطر اونه. تو که هستي بعدا بخور.

مجید: باشه من میام شما بخورید من نگاه می کنم .

من: نه. باشه يک وقت ديگه اينجور بده. ما بهمون مزه نميده ما بخوريم تو نگاه کني.

مجید: ای بی معرفتا. الهی همتون بمیرید. الهی داغتون به دلم بمونه. الهی جز جیگر بزنید.

من: الهي خودت بميري. اگه کم باشه همش قر می زني که کمه، فلانه، بهمانه، اینش کمه، اونش کمه، اونو بايد مي اورديد، از اين حرفا.

مجید: الهی کوفتتون بشه. الهی کوفت بشه توی گلوتون.

من: نه نمی شه تو نگران نباش.

من: بعدا يک روز برات درست ميکنم، يعني دعوتت مي کنم، چون الان مريضم حالم خوب نيست، اینم چون سعید میخواد بره دعوتش کردم.

مجید: برو بمیر یک دنیا از دستت راهت بشن،

من: خیلی بی تربیتی.

مجید: منم بیام حداقل حلواتو بخورم.

من: تو کوفتو بخور

مجید: نه همون حلواتو می خورم که شیرین تره

من: نه همو کوفتو بخور، که بهت مزه بده، حقت باشه

مجید: نه حلوا حلوا حلوا حلوا

من: امشب مي خوام کلي هم برنج بپزم، تازه با ماهي ميخوام ليمو هم بخرم، که خوشمزه باشه، از اون ماهي صافا که بهت گفتم خيلي خوشمزه است ها.

مجید: الهی زلزله بیاد همتون زیر اوارش له بشید ولی اون شامو نخورید.

من: مجید از اون ماهی ها که خیلی خوشمزه است و وقتی می پزی عین چیبس میشه.

مجید: برو بپزم که الهی بسوزه من کلی بهتون بخندم.

من: نه الان که نمی خوام بپزم برم بدنسازی و بیام بعدا. نه هواسم هست، نمي سوزه، نگران نباش.

مجید: الهی بری که برنگردی.

مجید: امشب می بینمت توی خونتون

من: امشب؟

من: نه، نه فردا صبح، قبل کلاس.

مجید:  بابا خودت دعوت کردی.

من: من؟ من غلط کردم.

مجید: اصلا من رفیق سعیدم، می خوام قبل از رفتنش ببینمش، تو چکار داری.

من: خوب عيب نداره مياييم شام خونه شما تو هم خوب ببينش، تازه الانم مي توني بري ببينيش از ساعت 10 به بعدم ميره خونه خودشون

مجید: مگه دیونه شدم که شام بدم. تازه وسایل برای پذیرایی ندارم

من: ما برات مياريم، نگران نباش، چي لازم داري؟

مجید: نه شرمنده میشم.

من: اگه مي خواي شرمنده نشي برو خودت تهيه کن، کوروش را هم بهش ميگيم بياد خونتون دور هم خوش میگذره. به قول خودت يک چيز اساسي باشه ها ابرو ريزي نباشه ها

مجید: نه اونجوری شما پر رو می شید. خودتون زیادی هستید، مهمونم دعوت می کنید.

من: دقيقا مثل تو، که خودتو دعوت مي کني.

مجید: تو منو دعوت کردی، مگه آزایمر داری؟

من: من که گفتم هر کي تورو دعوت کرده غلط کرده.

مجید: برم توی وبلاگ ببینم چه گندی زدید بعد بر میگردم.

من: برو ببین.

(متنی که گفتم مجید رفته با ناراحتی ولی دست تقدیر اونو عازم این سفر کرد.)

من: دیدی؟

مجید: بابا تب دارین. دیوانه اید. مجنونید. پول میخواهید. چی از جونه من میخواهید، اخه؟

من: تو الان از راه رسيدي افتاب خيلي توي مخت خورده نمي فهمي چي داري ميگي. برو يک دوش اب سرد بگير، خنکت بشه، عقلت بياد سر جاش.

مجید: من برم یک خرده بخوابم بعد بیام جواب بدم به این حرفاتون.

من: باشه جواب بده، راستي برو اول سعيد رو ببين، ديگه تا اخر شب نمي توني ببينيشا.

مجید: شام می بینمش

من: شام؟ کجا خونه شما؟

مجید: نه خونه شما. چه خودشه تلپ میکنه خونه ما. پر رو.

من: خونه ما کسي دعوت نداره، به جز سعيد و جهانگير. ماهي به اندازه سه نفر هست اونم ما هستيم. توي قر قرو رو مي خواهيم چکار؟ اين چند شب نبودي کيف دنيا رو کرديم، هر شب مهموني، حتي ظهر يکشنبه، چه حالي داد.

مجید: مردونه اگه نیام مراسمتون عین یخ می مونه.

من: نه اتفاقا اين چند شب نه گرم بود تو نبودي يخ بود بهتر بود. امروزم گرمه يخ باشه بهتره، اصلا پنکه خاموش بود ولي بازم خوب بود، تو براي زمستون خوبي که فضا رو گرم کني اخه اينجا بخاري نيست.

مجید: این اخری جمله زیبایی بود.

من: ولي الان زيادي گرمه، نباشي بهتره، ممنون که به فکر ما هستي

مجید: اخه تو یخی، مشکل اینه.

من: اره دقيقا، بالاخره يک چيزي فهميدي، افرين.

مجید: ها، اخه من ای کیو سان هستم.

من: اره ولي اي کيو سان همش 6 سالش بود تو 26 سال، فرقتون اينه.

مجید: چرا دروغ میگی؟ چرا اذهان عمومی رو تشویش میکنی؟ من 28 سالمه.

من: خوب چه بهتر.

مجید: چی بهتر هر چی سن بیشتربشه مغز ادم بیشتر معیوب میشه؟

من: اره ديگه منم ميگم مغزت معيوب تره.

مجید: افرین به ادم چیز فهم من برم بخوابم.

من: اره برو بخواب تا فردا صبح، اره سر کلاس سر جال باشي

مجید: تا شب که میام خونتون خسته نباشم. تا شب بای.

من: شب ؟ اينو اصلا درو باز نميکنم، دم نگهباني ميگم رات نده.

مجید: میگم سعیدم.

من: بگو ميشناسه تو رو

مجید: دستمو میاروم تو، دستم اخه مثل دست سعیده، بعد تو میشی حبه انگور، منم میام تو، همه غذاهاتونو میخورم.

من:  اون مال داستاناست، بيخود خيال پردازشي نکن.

مجید: مردونه برام دو تا ماهی درست کن، خسیس بازی در نیاری ها. خیلی گرسنه ام.

من: دوتا ؟ چه رويي داره. من اصلا ميگم نيا، این میگه 2 تا.

مجید: خوب بابا درست کن می برم خونمون می خورم، مزاحم نمیشم.

من: شما يک لطف کنيد ماهي فروشي به خونتون نزديک تره خونه ماست بريد براي خودتون بخريد، درست کن و بخور، کمترم خسته ميشي.

مجید: اخه میگن هر چه از دوست رسد نیکوست.

من: بي خود کردند که ميگن.

مجید: بابا، چرا توهین میکنی به فرهنگ غنی ایرانی.

من: حقشونه، با همين شعراست که تو رو پرو مي کنند ديگه.

مجید: باشه برم بخوابم برای شب نمی تونم بیام.

من: اره نتون، که راهت نميدم، شرمنده ها، ولي سه تا ماهي دارم، براي من  سعيد جهانگير،  بيايي بايد گرسنگي بخوري.

مجید: برو بابا، التماس بکنی هم نمیام

من: نه من التماس نمي کنم، براي چي التماس، کی گفته بيا که التماس کنه.

مجید: من با شاهرخ خان، رستوران شانزالیزه قرار دارم.

من: خوش بهت بگذره، نوش جانت. ما هم ماهي خوشمزه، با ليموي اضافه، با برنج با ته ديگ نون، با سس گوجه، با موز و انبه.

مجید: دفعه بعد با منشیم هماهنگ کن بعد با من صحبت کن.

من: تو اول سلام کردي عزيزم، هواس پرتي هم گرفتي؟ از بس چيزي نخوردي اين جند روز.

مجید: داداش ما دنبال مستحباتیم.

من: واجبات رو انجام بده مستحبات طلبت.

مجید: اونا رو انجام دادم مستحبات فقط مونده.

من: افرين. قبول باشه، التماس دعا حاج اقا.

من: خوب حاج اقا با اجازتون من رفتم، التماس دعا. با شاهرخ خان بهتون خوش بگذره. بای

مجید: بای.

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تکتم

سلام مجید جون . تو خیلی هم با ادبی

مجيد

ما برگشتيم بعد از چندين روز هند گردی در جنوب هند . جای همه خالی . خيلی خوش گذشت . هند هم جای باهاليه ها بگذريم شما قضاوت کنيد بهترين رفيق آدم تو هند مياد يه ساواکيه کراواتي رو دعوت می کنه ولی به من که می رسه شرمنده ماهی ندارم حالا دروغ ميگه ها . اگه شما جا من باشين حالتون گرفته نمی شه . چی خيال کردی داداش بزرگان ما رو دعوت می کنن برا شام و ناهار ما نمی ريم ديگه تو که جا خود داری . خلاصه ما کلاسمون به شماها نمی خوره يه نوشابه می خواستن بدن برو بخر با پول خودت بعد برا ما بيار بعد شيشه خالی رو ببرپس بده آخه کجا دنيا با مهمان اينطوری می کنند . تا پيام بعدی بای

من

سلام مجيد جان ديديم که ديشب در عرض دو دقيقه چطوری خودت رو رسوندی. تو به خاطر نوشابه ۳۵ روپيه جهانگير رو خوردی می خوای کی بره شيشه نوشابه ها پس بده. دوما خوب تو هم يکبار يک چيزی بخری يک نوشابه بخری مگه چی ميشه؟ هميشه من و جهانگير بايد بريم چيز بخريم تو بخوری که با مرام باشيم. سوما خوب همش که نميشه بری بخوری يک دفعه هم دعوت کن که بياييد من شما رو دعوت می کنم اخه اين چهانگير بيچاره نبايد يک دفعه رنگ سفره تو رو ببينه بالاخره بعد از ده دفعه خوردن يک دفعه رو بايد پس بدی. حالا ميگيم من ده دفعه به تو غذا دادم تو يک دفعه يک رون مرغ پختی برای چهار نفر باشه بابا يک مو از خرس کندن غنيمته ولی جهانگير گناه داره. با تشکر من

ابوذر الممالک از سنگاپور

سلام به خانزاده جهانگیر و جناب من آقایان اندکی هم رعیت نواز باشید. جهانگیرخان تا آنجا که به خاطر داریم رعایای زیادی سر سفره ی شما، سیر می شدند و اطعام رعایا از خوی و خصلت های دیرینه شما بود. و همین هم خود دلیلی بر آن بود که در دل رعایا جای داشته باشید. توصیه ما به شما اشرافزادگان عزیز این است که بیشتر به سیره رعیت نوازی بپردازید. البته باید بفرماییم که بسیار خوب و پسندیده است که گه گاه اشراف با هم خلوت کنند تا رعیت جماعت پررو نشود و پیش خود خیال نکند این سفره ایست که باید همیشه باز باشد، بلکه سفره است که غالب اوقات از سر کرم اشراف باز است. شاد و پریروز باشید...

من

سلام بر خانی از ديار سنگاپور ما را بس رعيت نوازی داير است وليکن رعيت چشم سفيد اين سفره را با اينکه خالی ميکند هر گز به چشمش نمی ايد. باری خواستيم به او بفهمانيم که ما بزرگزادگان هم به خلوت نياز داريم وليکن کو حيای گربه که حتی از در بسته ديزی هم حيا نميکند. همه فرمايشات خان سنگاپور صحيح است ولی هر سفره ای يک مليجک نياز دارد تا طعام ما را لذت آيد و انبساط خاطر حاصل گردد. شکر خدای را که سفره نعمت به وفور است وگرنه اين رعيت جماعت تا به حال ما و جهانگير خان را هم خورده بودند. من پاتيل آباد پونا

مجيد

سلام ما نمی دانيم اين من چرا خودش را جای اشرافزادگان احساس می کند و يه آدم کوچه بازاری حرفهای درباری می زند اول شما برويد فرهنگ حرف زدن درباری را ياد گرفته سپس قلمبه سلمبه صحبت کنيد بايد از برای ابوذر الممالک خان تبعيدی بگوييم که ما جهانگير شما را زير بال و پر خود گرفتيم وگرنه اينجا رعايا دماری از روزگارشان در می آوردند که خاکسترش هم به ايران نمي رسيد علی ايحال ما اين حق را داريم که در عوضخانه ايشان برای طعام خوردن تلپ شويم اين حق قانونی شرعی اجتماعی ميهنی و وظيفه ماست بای

ابوذر الممالک از سنگاپور

رعیت مجید حقت همان است که به قول جهانگیرخان با چوب بزنندت.‏ این عمه ی ما بود که تا دیروز کباده رعیت بودن می کشید یا جناب عالی که فخر و مباهاتتان علم و الانگشت و ‏خرتان بود؟ حالا امروز هذیان گوییتان مکرر شده و داعیه اشرافزادگی دارید؟ ای اف بر این روزگار!!!‏ این رعیت بی نزاکت را همان بهتر که با چوب بزنند. جناب من و جهانگیرخان شما اگر جهانی را هم اطعام کردید ‏باقی مانده غذایتان را هم به این رعیت مجید ملعون مجنون ندهید.‏

شيما

در اين که شما با ادبی که شکی نيست

نریمان

والا ما که نفهمیدیم با ادبی یا بی ادب اما آن چه که به وضوح قابل مشاهده است این است که این وبلاگ همانند استخری پر از ماهی و البته لجن می باشد

مهسا

به نظر من که من خيلی با ادب تر از مجيده...