من مجيد هند इ मजीद इंडिया


آخرين نامه از پونا تا وقتی برگردم

سلام

سلام به همه دوستانم در هر جای جهان

من دارم میرم ایران عزیز گفتم یک چیزی برای یادگاری براتون بزارم. شاید دیگه همو ندیدیم.

دیگه عازم جایی هستم که قلبم هر لحظه براش می تپه عاشق سه رنگ پرچمش هستم. سبز و سفید و قرمز که قشنگ ترین رنگای دنیاست.

چمدانم رو بستم پر از فلفل. اخه می دونید سوغاتی هند واقعا فلفله. و دیگه دارم بر میگردم.

دفعه قبل که رفتم ایران کنار هواپیما که رسیدم به هواپیما گفتم ای قول آهنی خواهش می کنم منو به خاک ایران عزیز برسون

در های هواپیما بسته شد. کمربندم رو بستم اماده شدم برای رفتن. به خدا هم گفتم خدایا منو به ایران عزیز برسون.

هواپیما از پلکان مسافرا جدا شد. رفت به طرف باندی که باید از زمین جدا میشد. خلبان گفت مسافران گرامی تا لحظاتی دیگر از زمین بلند خواهیم شد. وای یعنی می تونه راحت از زمین بلند شه نکنه مشکلی براش پیش بیاد و نتونیم بریم.

هواپیما با تکان های شدید بلاخره شروع به حرکت کرد. یک باره سر هواپیما بلند شد و دیگه اوج گرفت رفت به توی دل اسمون دیگه دلم یکم قرص شد که دیگه دارم میرم به طرف ایران عزیز

دیگه وقتی ساختمان ها رو ریز زیر پام دیدم گفتم خدا حافظ هندوستان من رفتم تا دفعه بعد که بیام ولی خدایا کاش دیگه اخرین دفعه ای بود که بر می گشتم.

 

دیگه آب ها بوی کشور عزیزم ایرانو می ده و انگار وقتی ادم از زمین بلند میشه دیگه توی کشورشه اخه می دونید هواپیما که مال کشورته و توش فارسی صحبت میکنند یعنی رفتی توی کشورت. نمی دونید چه لذتی داره.

وقتی که خلبان گفت: مسافران عزیز هم اکنون در خاک و هوای سر زمین عزیزمان ایران هستیم دیگه قلبم دو برابر شور پیدا کرد که به خاکم بوسه بزنم.

دفعه قبل به محض رسیدن به خاک ایران اول دستمو گذاشتم روی خاکم نه پامو. دستی که به خاک ایران آغشته شده بود رو بوسیدم و روی چشمم گذاشتم و بعد وارد خاکم شد. اولی خدایا اگه این دفعه هم به خاکم رفتم صورتمو به خاکم میزارم اگه نرسیدم هم خواهش میکنم که تو ی ایران بمیرم که مردن توی غربت رو اصلا دوست ندارم. ممنونم خدایا


من

 


من

بمبئی ۶۰ کيلومتر

ببخشید این جریان را دارم یکم دیر براتون تعریف میکنم ولی با عرض پوزش پرشین بلاگ یکم مشکل داشت

جریان اینطور آغاز شد که مجید ما روز مادر اومد خونه یکی از مادرای محترم توی شهرمون. چطوری؟ می دونید با خرش که خودش میگه دوچرخه. خوب داشتم میگفتم البته این مسیر حدود ۲۰ کیلومتری میشد ولی توی برگشت یک سرازیر می بینه و به علت اینکه خسته شده بوده میگه میرم توی این سراشیبی بالاخره میرسه به یک جایی

ساعت ۲۲ به وقت هند

مجید:  من کلی وقته دارم میام از ساعت ۱۸ تا حالا ولی هر چی میام به خونه نمیرسم تو می گی باید چه کار کنم

من: خوب دور بزن برگرد

مجید: نمیشه وسط خیابون دواره ماننده نمیشه دور بزنی تازه توی اتوبان هم هست خطر ناکه

من:  برو تا یک جایی که بشه برگردی

ساعت ۲۳:۳۰ به وقت هند

مجید: می دونی الان رسیدم به یک تابلو نوشته بمبئی ۶۰ کیلومتر فکر کنم یک ۷۰ کیلومتر اومدم لامذهب چرا توی این مسیر یک تابلو نزدن که چقدر مونده تا بمبئی

اخر این ماجرا مجید یک پولی داده تا برش گردوند به خونه البته تا دو روز هم خواب بود. راستی این عکس هم مسیر مجید رو نشون میده که تابلو به خوبی توش پیداست.


من